|
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: در شب معراج هنگامى كه مرا به آسمان مى بردند، به هر جا مى رسيدم ، دسته هايى از فرشتگان با اظهار شادى و شادمانى به ديدارم مى آمدند، تا اينكه به جايى رسيدم كه جبرئيل به همراه جمعى از فرشتگان به استقبالم آمدند. آن روز جبرئيل سخنى شنيدنى گفت : اگر امت تو بر دوستى و مهر على عليه السلام اجتماع مى كردند، خداوند متعال آتش جهنم را نمى آفريد.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند:
هر كس دوست داشته باشد كه چون من زندگى كند و چون من بميرد و در باغ بهشتى كه پروردگارم پرورده ، جاى گيرد، بايد بعد از من على را و دوست او را دوست بدارد و به پيشوايان بعد از من اقتدا كند كه آنان عترت من هستند و از طينتم آفريده شده اند و از درك و دانش برخوردار گرديده اند، و واى بر آن گروه از امت من كه برترى آنان را انكار كنند و پيوندشان را با من قطع نمايند، كه خداوند شفاعت مرا شامل حال آنان نخواهد كرد. در حدود سال دهم هجرت كه برو و بيا زياد است و شهرت پيغمبر در همه جا پيچيده است يك عرب بياباني مي آيد خدمت پيغمبر . وقتي كه مي خواهد با پيغمبر حرف بزند ، روي آن چيزهايي كه شنيده رعب پيغمبر او را مي گيرد ، زبانش به لكنت مي افتد . پيغمبر ناراحت مي شود : از ديدن من زبانش به لكنت افتاد ؟ ! فورا او را در بغل مي گيرد و مي فشارد كه بدنش بدن او را لمس بكند : برادر ! هون عليك آسان بگو ، از چه مي ترسي ؟ من از آن جبابره اي كه تو خيال كرده اي نيستم : لست بملك . من پسر آن زني هستم كه با دست خودش از پستان بز شير مي دوشيد
. من مثل برادر تو هستم ، هر چه مي خواهد دل تنگت بگو . آيا اين وضع ، اين قدرت ، اين نفوذ ، اين توسعه و اين امكانات يك ذره توانسته است روح پيغمبر را تغيير بدهد ؟ ابدا . عرض كردم كه تنها پيغمبر چنين نيست ، پيغمبر و علي مقامشان خيلي بالاتر از اين حرفهاست ، بايد برويم سراغ سلمانها ، ابوذرها ، عمارها ، اويس قرني ها و صدها نفر امثال اينها .
ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مىنويسد :ربيعة بن نصر كه يكى ازپادشاهان يمن بودخواب وحشتناكى ديد و براى دانستن تعبير آن تمامى كاهنان و منجمان را به دربار خويش احضار كرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد . آنها گفتند:خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟ ربيعه در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير كنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است. يكى از آنها گفت:چنين شخصى را كه پادشاه مىخواهد فقط دو نفر هستند يكى سطيح و ديگرى شق كه اين دو كاهن مىتوانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند. ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطيح قبل از شق به دربار ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت،سطيح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى كه از تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى را در كام خود فروبرد ! ربيعه گفت:درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟ سطيح اظهار داشت:سوگند به هر جاندارى كه در اين سرزمين زندگى مىكند كه مردم حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند. پادشاه با وحشت پرسيد:اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت ياپس از آن؟ سطيح گفت:نه،پس از سلطنت تو خواهد بود. ربيعه پرسيد:آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت يا منقطع مىشود! گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مىشود! پرسيد:سلطنت آنها به دست چه كسى از بين مىرود؟ گفت:به دست مردى به نام ارم بن ذى يزن كه از مملكت عدن بيرون خواهد آمد. پرسيد:آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟ گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد. پرسيد:به دست چه كسى؟گفت:به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحى مىشود. پرسيد:آن پيغمبر از چه قبيلهاى خواهد بود؟ گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن نضر كه پادشاهى اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود. ربيعه پرسيد:مگر اين جهان پايانى دارد؟ گفت:آرى پايان اين جهان آن روزى است كه اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و نيكوكاران به سعادت رسند و بدكاران بدبخت گردند. ربيعه گفت:آيا آنچه گفتى خواهد شد؟ سطيح پاسخ داد:آرى سوگند به صبح و شام كه آنچه گفتم خواهد شد. پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير گفتار«سطيح»گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد كوچ كردن به سرزمين عراق برآيد و به شاپورـپادشاه فارسـنامهاى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين«حيره»راـكه در نزديكى كوفه بودهـبراى سكونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن منذرـفرمانرواى مشهور حيرهـاز فرزندان ربيعه بن نصر است . از جمله اين بشارتها آيه 14 و 15 از كتاب يهودا است كه مىگويد: «لكن خنوخ«ادريس»كه هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داورى نمايد و جميع بى دينان را ملزم سازد و بر همه كارهاى بى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران بى دين به خلاف او گفتند...» كه ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبيق مىكند كه در داستان فتح مكه با او بودند.بخصوص با توجه به اين مطلب كه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسى(ع)نوشته شده. (2) و از آن جمله در سفر تثنيه،باب 33،آيه 2 چنين آمده: «و گفت خدا از كوه سينا آمد و برخاست از سعير به سوى آنها و درخشيد از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يك قانون آتشين...» كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از«پاران»ـيا فارانـمكه است،و ده هزار مقدس نيز چنانكه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خدا(ص)است. و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا:16،17،25،26 چنين است: «اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد،و من از پدر خواهم خواست و او ديگرى را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود،خلاصه حقيقتى كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمىبيند و نمىشناسد،اما شماآن را مىشناسيد زيرا كه با شما مىماند و در شما خواهد بودـاينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مىفرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد». كه بر طبق تحقيق كلمه«فارقليط»كه ترجمه عربى«پريكليتوس»است به معناى«احمد»است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آن را به«تسلى دهنده»ترجمه كردهاند. و در فصل پانزدهم:26 چنين است: «ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مىفرستم و او روح راستى است كه از جانب پدر عمل مىكند و نسبت به من گواهى خواهد داد». و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنين است: «و من به شما راست مىگويم كه رفتن من براى شما مفيد است،زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزد شما مىفرستم اكنون بسى چيزها دارم كه به شما بگويم ليكن طاقت تحمل نداريد،اما چون آن خلاصه حقيقت بيايد او شما را به هر حقيقتى هدايت خواهد كرد،زيرا او از پيش خود تكلم نمىكند بلكه آنچه مىشنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد...» و سخنان ديگرى كه از پيغمبران گذشته به ما رسيده و در كتابها ضبط است و چون نقل تمامى آنها از وضع نگارش تاريخ خارج است از اين رو تحقيق بيشتر را در اين باره به عهده خواننده محترم مىگذاريم و به همين مقدار در اينجا اكتفا نموده و قسمتهايى از سخنان دانشمندان و كاهنان و پيشگوييهاى آنان كه قبل از تولد رسول خدا(ص)كردهاند نقل كرده به دنبال گفتار قبل خود باز مىگرديم. در احوالات فرزندان عبد المطلب گفته شد كه ابو طالب با عبد الله پدر رسولخدا(ص)هر دو از يك مادر بودند و از اين رو بيش از عموهاى ديگر به يتيم برادر علاقه داشت و همين سبب شد كه عبد المطلب نيز سرپرستى آن حضرت را به ابو طالب واگذار كند و در پارهاى از تواريخ آمده كه ابو طالب در زمان حيات عبد المطلب نيز در كفالت و سرپرستى يتيم برادر با جدش مشاركت داشت و او نيز همانند پدرش عبد المطلب از رسول خدا كفالت مىكرد. دوران كفالت ابو طالب از رسول خدا دورانى طولانى و پر ماجرا و شاهد برخوردهاى سختى با دشمنان آن حضرت و مشركين بود زيرا اين دوران تا يازده سال پس از بعثت رسول خدا طول كشيد و در سالهاى سخت آغاز بعثت و نشر تعاليم عاليه اسلام و شدت آزار مشركان و پى آمدهاى آن،دفاع و حمايت ابو طالب از آن بزرگوار با موقعيتى كه از نظر اجتماعى و خانوادگى در ميان بيست و هفت خانواده قريش داشت در برابر دشمنان مهمترين عامل پيشرفت اسلام و هدف مقدس رسول خدا(ص)بود. زيرا ابو طالب گر چه بزرگترين و ثروتمندترين فرزندان عبد المطلب نبود ولى از نظر شرافت و بزرگوارى از همه آنها برتر بود و به خاطر حفظ ميراث روحانى خاندان ابراهيم و سخاوت و كرمى كه داشت رياست خاندان بنى هاشم پس از عبد المطلب بدو واگذار شد و با اينكه از نظر مالى در مضيقه و فشار به سر مىبرد ولى موقعيت و شخصيت او برادران ديگر را تحت الشعاع قرار داد،و در سرتاسر عربستان با ديده عظمت به او نگريسته و به وى احترام مىگذاشتند . قاضى دحلان در كتاب سيره خود از ابن عساكر به سند خود از مردى به نام جلهمة بن عرفطه نقل مىكند كه در سال قحطى و خشكسالى به مكه رفتم و مردم مكه را كه در كمال سختى به سر مىبردند مشاهده كردم كه در صدد چاره برآمده و مىخواهند براى طلب باران دعا كنند،يكى گفت:به نزد لات و عزى برويد و ديگرى گفت:به مناة متوسل شويد در اين ميان پيرى سالمند و خوش صورت را ديدم كه به مردم مىگفت:چرا بى راهه مىرويد؟با اينكه يادگار ابراهيم خليل و نژاد حضرت اسماعيل در ميان شماست!بدو گفتند:گويا ابو طالب را مىگويى؟ گفت:آرى منظورم اوست! مردم همگى برخاسته و من نيز همراه آنها آمدم و در خانه ابو طالب اجتماع كرده در را زدند،و همينكه ابو طالب بيرون آمد مردم به سوى او هجوم برده و او را در ميان گرفته و بدو گفتند : اى ابو طالب تو بخوبى از قحطسالى و خشكى بيابان و گرسنگى و تنگدستى مردمان با خبرى اينك وقت آن است كه بيرون آيى و براى مردم از درگاه خدا باران طلب كنى! گويد:ابو طالب كه اين سخن را شنيد از خانه بيرون آمد و پسرى همراه او بود كه همچون خورشيد مىدرخشيد و در حالى كه اطراف او را جوانان ديگرى گرفته بودند همچنان بيامد تا به كنار خانه كعبه رسيد سپس آن پسر زيبا روى را بر گرفت و پشت او را به كعبه چسبانيد و با انگشتان خود به سوى آسمان اشاره كرد و با زبانى تضرع آميز به درگاه خدا دعا كرد و طولى نكشيد كه پارههاى ابر از اطراف گرد آمده باران بسيارى باريد و مردم را از خشكسالى نجات داد و به دنبال آن قصيده معروف لاميه ابو طالب را نقل كرده كه درباره رسول خدا سرود و حدود 90 بيت است و مطلع آن اين است: و ابيض يستسقى الغمام بوجهه اين داستانـصرفنظر از مقام ارجمندى را كه براى رسول خدا ثابت مىكندـشاهد زندهاى براى گفتار ماست كه ما نيز به خاطر همان آن را براى شما نقل كرديم و آن توجه عميقى است كه مردم مكه نسبت به ابو طالب از نظر روحانى داشتند و نفوذ معنوى و عظمت وى را در ميان قريش بخوبى ثابت مىكند و اين مطلب را هم مىرساند كه ميراث انبياء گذشته نيز نزد ابو طالب بود و چنانكه در روايات معتبر شيعه آمده مقام شامخ وصايت پس از عبد المطلب بدو واگذار شده بود. ابو طالب صرفنظر از علاقهاى كه از نظر خويشاوندى به يتيم برادر داشت همانندجدش عبد المطلب از آينده درخشان رسول خدا با خبر بود و از روى اخبار گذشتگان و علايمى كه در دست داشت به نبوت و رسالت الهى وى در آينده واقف و آگاه بود و همين سبب علاقه بيشتر او به محمد(ص)مىگرديد.و ما ان شاء الله در جاى خود با تفصيل بيشترى در اين باره بحث خواهيم كرد. بارى ابو طالب از هيچ گونه محبت و فداكارى در مورد تربيت و نگهدارى رسول خدا در دوران كودكى دريغ نكرد و پيوسته مراقب وضع زندگى و رفع احتياجات وى بود و بگفته اهل تاريخ سرپرستى و تربيت آن حضرت را خود او شخصا به عهده گرفته بود و به كسى در اين باره اطمينان نداشت تا جايى كه به برادرش عباس مىگفت: برادر!عباس به تو بگويم كه من ساعتى از شب و روز محمد را از خود جدا نمىكنم و به كسى اطمينان ندارم تا آنجا كه در هنگام خواب خودم او را مىخوابانم و در بستر مىبرم،و گاهى كه احتياج به تعويض لباس و يا كندن جامه مىشود به من مىگويد:عمو جان صورتت را بگردان تا من جامهام را بيرون بياورم و چون سبب اين گفتارش را مىپرسم به من پاسخ مىدهد: براى آنكه شايسته نيست كسى به بدن من نظر افكند و من از اين گفتار او تعجب مىكنم و روى خود را از او مىگردانم. و همچنين نوشتهاند: شيوه ابو طالب آن بود كه هرگاه مىخواست نهار يا شام به بچههاى خود بدهد بدانها مىگفت :صبر كنيد تا فرزندمـمحمدـبيايد و چون آن حضرت حاضر مىشد بدانها اجازه مىداد دست به طرف غذا ببرند. ابن هشام در سيره خود مىنويسد: در حجاز مرد قيافه شناسى بود كه نسب به طايفه«از دشنوءة»مىرسانيد و هرگاه به مكه مىآمد قرشيان بچههاى خود را به نزد او مىبردند و او نگاه به صورت آنها كرده از آينده آنها خبرهايى مىداد. در يكى از سفرهايى كه به مكه آمد ابو طالب رسول خدا را برداشته و به نزد او آورد چشم آن مرد به رسول خدا افتاد و سپس خود را به كارى مشغول و سرگرمساخت،پس از آن دوباره متوجه ابو طالب شده گفت:آن كودك چه شد؟او را نزد من آريد،ابو طالب كه اصرار آن مرد را براى ديدن رسول خدا ديد آن حضرت را از نظر او پنهان كرد،قيافه شناس چندين بار تكرار كرد:آن پسرك چه شد؟آن كودكى را كه نشان من داديد بياوريد كه به خدا داستانى در پيش دارد،ابو طالب كه چنان ديد از نزد آن مرد برخاسته و رفت. اين اظهار علاقه شديد و اهميتى را كه ابو طالب در حفظ و حراست رسول خدا نشان مىداد سبب شده بود كه خانواده او نيز محمد(ص)را بسيار دوست مىداشتند و در همه جا او را بر خود مقدم مىداشتند،گذشته از اينكه ابو طالب به طور خصوصى هم سفارش او را كرده بود. مىنويسند:روزى كه ابو طالب رسول خدا(ص)را از عبد المطلب باز گرفت و به خانه آورد به همسرشـفاطمه بنت اسدـگفت:بدان كه اين فرزند برادر من است كه در پيش من از جان و مالم عزيزتر است و مراقب باش مبادا احدى جلوى او را از آنچه مىخواهد بگيرد.فاطمه كه اين سخن را شنيد تبسمى كرده گفت: آيا سفارش فرزندم محمد را به من مىكنى!در صورتى كه او از جان و فرزندانم نزد من عزيزتر مىباشد!و راستى هم كه فاطمه او را بسيار دوست مىداشت و كمال مراقبت را از وى مىكرد و هر چه مىخواست براى آن حضرت فراهم مىنمود و از مادر به وى بيشتر مهربانى و محبت مىكرد. و ان شاء الله در جاى خود در تاريخ زندگانى امير المؤمنين خواهيد خواند كه چون فاطمه بنت اسد از دنيا رفت و على(ع)به رسول خدا خبر مرگ او را داده و گفت:مادرم مرده!رسول خدا بدو فرمود:به خدا مادر من هم بود،و سپس در مراسم كفن و دفن او حاضر شد و پيراهن مخصوص خود را داد تا او را در آن پيراهن كفن كنند و سپس هنگام دفن نزديك آمده و جنازه را به دوش گرفت و همچنان زير جنازه تا كنار قبر رفت. و چون سبب آن كارها را پرسيدند فرمود: امروز نيكيهاى ابو طالب را از دست دادم،فاطمه به اندازهاى به من علاقه داشت كه بسا چيزى در خانه اندوخته داشت و مرا بر خود و فرزندانش مقدم مىداشت. مطابق مشهور هشت سال از عمر رسول خدا(ص)گذشته بود كه عبد المطلب از جهان رفت،و اندوه تازهاى بر اندوههاى گذشته آن حضرت افزوده گرديد.
عبد المطلب در هنگام مرگـبه اختلاف گفتار مورخانـهشتاد و دو سال و يا صد و بيست سال و به گفته جمعى يكصد و چهل سال از عمرش گذشته بود. عبد المطلب در وقت مرگ نگران وضع محمد(ص)و آينده وى بود و شايد جز آن اندوه مهم ديگرى نداشت زيرا از بسيارى از نعمتهاى بزرگ الهى چون فرزندان بسيار و رياست مادى و معنوى بر مردم شهر خود و عمر طولانى و ساير نعمتهاى الهى در دوران زندگى بخوبى بهرهمند گشته بود،و شايد تنها همين موضوع بود كه او را سخت اندوهگين كرده و رنج مىداد و در فكر بود تا سرپرستى دلسوز و با ايمان براى آينده زندگى اين فرزند دلبند و عزيز خود كه جاى زيادى در روح و جان عبد المطلب باز كرده بود پيدا كند و او را به وى بسپارد. أوزاعى كه يكى از اهل حديث و مورخين است داستان مرگ عبد المطلب و سفارش او را به فرزندان خود اين گونه نقل كرده و مىگويد: پيغمبر خدا در دامان عبد المطلب عمر خود را مىگذرانيد تا وقتى كه يكصد و دو سال از عمر عبد المطلب گذشت و رسول خدا هشت ساله بود.عبد المطلب پسران خود را گرد آورد و بدانها گفت:محمد يتيم است از او نگهدارى كنيد و سفارش مرا دربارهاو بپذيريد!ابو لهب گفت:من حفاظت او را به عهده مىگيرم،عبد المطلب گفت:شر خود را از وى باز دارـو با اين گفتار عدم شايستگى او را براى اين كار اعلام كردـ. عباس گفت:من كفالت او را به عهده مىگيرم،عبد المطلب گفت:تو مردى تندخو و غضبناك هستى و ترس آن را دارم كه او را بيازارى! ابو طالب پيش آمده گفت:من از او نگهدارى مىكنم،عبد المطلب گفت:تو شايسته اين كار هستى .آن گاه رو به آن حضرت كرده گفت: اى محمد!از وى فرمانبردارى كن،رسول خداـبا لحن كودكانه خودـفرمود:پدر جان!محزون مباش كه مرا پروردگارى است و او به حال خويش واگذارم نخواهد كرد. و در اين باره اشعارى هم از عبد المطلب نقل كردهاند كه در سفارش به ابو طالب كه نامش عبد مناف است گويد: اوصيك يا عبد مناف بعدى و به هر صورت عبد المطلبـبزرگترين مرد مكه و قريشـديده از جهان فرو بست و شهر مكه در مرگ او مبدل به شهر عزا و ماتم شد و مدتها پس از مرگ وى ديگر در حجاز اجتماعى و بازارى براى داد و ستد بر پا نمىشد،و از ام ايمن نقل شده كه گويد: رسول خدا(ص)به دنبال جنازه عبد المطلب مىرفت و پيوسته مىگريست تا وقتى كه جنازه را در محله«جحون»بردند و در كنار قبر جدش قصى بن كلاب دفن كردند. بدين ترتيب پيامبر گرامى اسلام پس از سپرى كردن پنج سال از عمر خويش در ميان باديه به مكه بازگشت و تحت سرپرستى و كفالت جدش عبد المطلب درآمد.
عبد المطلب به اين فرزند خيلى علاقه داشت و محبت مىورزيد،و سببش نيز يكى يتيمى آن بزرگوار بود كه عبد المطلب بدين وسيله مىخواست جبران فقدان پدر را براى نوه خود بنمايد،ديگر مكارم اخلاق و تربيت و نبوغ و ادب اين فرزند،جد بزرگوارش را شيفته خود ساخته بود و از همه اينها مهمتر اطلاعاتى بود كه عبد المطلب از روى تواريخ گذشته و گفتار كاهنان و دانشمندان درباره آينده درخشان و پرشكوه اين فرزند به دست آورده بود و او را در نظر عبد المطلب فرزندى بزرگ و پر اهميت جلوه مىداد چنانكه پيش از اين نيز اشاره شد. گويند:براى عبد المطلب كه بزرگ قريش بود در سايه خانه كعبه فرشى مىگسترانيدند تا روى آن بنشيند و فرزندان عبد المطلب به احترام پدر اطراف آن مىنشستند،گاهگاهى رسول خدا،كه در آن وقت سنين كودكى را پشت سر مىگذارد و شش يا هفت سال بيش نداشت به كنار خانه مىآمد و روى آن فرش مىنشست،فرزندان عبد المطلبـكه عموهاى آن حضرت بودندـاو را مىگرفتند تا از روى فرش دور كنند ولى عبد المطلب آنان را از اين كار باز مىداشت و بدانها مىگفت : فرزندم را به حال خود بگذاريد كه به خدا سوگند مقامى بس ارجمند و آيندهاى درخشان دارد و من روزى را مىبينم كه بر شما سيادت كند و مردم را به فرمان خويش درآورد و سپس او را مىگرفت و در كنار خويش روى فرش مىنشانيد و دست بر شانهاش مىكشيد و گونهاش را مىبوسيد.در اين موقع كه هفت سالـو به قولى شش سالـاز عمر رسول خدا(ص)مىگذشت اتفاق ديگرى براى آن حضرت افتاد كه موجب افسردگى خاطر و تأثر شديد آن حضرت گرديد و سبب شد تا عبد المطلب در نگهدارى و حفاظت وى توجه بيشترى مبذول دارد و اظهار علاقه زيادترى بدو كند و آن حادثه مرگ ناگوار مادرش آمنه بود. وفات آمنه و داستانهاى ديگرى از عبد المطلب
پيش از اين در احوالات هاشم بن عبد مناف گفته شد كه مادر عبد المطلب زنى بود به نام سلمى اهل«يثرب»(كه بعدا به مدينه موسوم گرديد)و هاشم در سفرى كه به آن شهر كرد او را به ازدواج خويش درآورد و به همين جهت عبد المطلب نيز سنينكودكى را در مدينه گذراند تا وقتى كه مطلب عموى وى به مدينه رفت و او را با خود به مكه آورد. سلمى كه از قبيله بنى النجار بود برادرانى در مدينه داشت كه داييهاى پدرى رسول خدا(ص)بودند،از اين رو مادرش آمنه تصميم گرفت فرزند خود را براى ديدار آنها به مدينه ببرد و به دنبال همان تصميم به مدينه آمد و پس از چندى كه در مدينه ماند به سوى مكه مراجعت كرد. آمنه در مراجعت به مكه در جايى به نام«ابواء» (2) بيمار شد و همانجا از دنيا رفت و به خاك سپرده شد. آمنه،هنگامى كه خواست به مدينه برود ام ايمن راـكه از اهل حبشه و كنيز وى بودـهمراه خود به مدينه برد و در مراجعت هنگامى كه از دنيا رفت ام ايمن رسول خدا را برداشته و به مكه آورد و از آن پس پرستارى آن حضرت را به عهده داشت و رسول خدا نيز تا پايان عمر از او به نيكى ياد مىكرد و او را مادر خطاب مىفرمود،و محبتهاى زيادى بدو فرمود كه شايد در جاى خود مذكور گردد. عبد المطلب كه از جريان مطلع شد بيش از پيش در نگهدارى نوه خويش همتگماشت و سفارش بيشترى در اين باره به ام ايمن كرد،و از جمله سخنان وى كه پس از مرگ آمنه به ام ايمن گفت اين بود كه بدو گفت: اى ام ايمن از فرزندم غافل مشو كه اهل كتاب عقيده دارند وى پيامبر اين امت خواهد بود . و از آن پس هرگاه عبد المطلب مىخواست غذايى بخورد ابتداء دستور مىداد محمد را بياورند و سپس با او غذا مىخورد. از اتفاقاتى كه در اين سالهاى زندگى رسول خدا(ص)افتاد يكى آن بود كه آن حضرت به چشم درد سختى مبتلا گرديد كه در مكه نتوانستند او را معالجه كنند و عبد المطلب ناچار شد آن حضرت را به نزد راهبى كه در عكاظـو به قولى در جحفهـسكونت داشت و در معالجه چشم مهارتى داشت ببرد،عبد المطلب آن حضرت را به نزد راهب برد و به پشت دير او رفته او را صدا زد ولى راهب پاسخى نداد،ناگهان ديد لرزهاى در دير افتاد و راهب وحشتزده بيرون آمد و گفت :كيست؟و چون از جريان مطلع شد و چهره رسول خدا را ديد رو به عبد المطلب كرده گفت: ـبدان كه اين فرزند پيغمبر اين امت خواهد بود و درد چشم وى بزودى برطرف خواهد شد و ترسى از اين ناحيه بر او متوجه نيست،او را به ديار خود بازگردان و از اهل كتاب او را نگهبانى كن كه او را نربايند. و از جمله آنكه چند سال در مكه خشكسالى شد و مردم به تنگ آمدند و براى چارهجويى به نزد عبد المطلب كه بزرگ قريش بود رفتند،عبد المطلب كه مىدانست فرزندش در پيشگاه خداى تعالى ارج و مقامى دارد او را به همراه خود برداشت و به كوه ابو قبيس رفت و آن حضرت را روى دست خود بلند كرده و براى آمدن باران به درگاه خدا دعا كرد و باران بسيارى آمد كه مردم مكه و اطراف آنرا سيراب نمود. در تاريخ آمده كه گروهى از مردم«بنى مدلج»كه در علم قيافهشناسى معروف بودند به عبد المطلب گفتند: از اين كودك نگهبانى كن كه ما جاى پايى شبيهتر به آن جاى پايى كه در مقام ابراهيم است از جاى پاى او نديدهايم!عبد المطلب كه اين سخن را شنيد سفارش آنحضرت را به ابو طالب كرد و بدو گفت:بشنو اينان چه مىگويند! اين جريانات سبب شده بود كه روز به روز علاقه عبد المطلب به آن حضرت بيشتر و زيادتر گردد تا جايى كه نسبت به هيچ كدام از فرزندان خود به آن مقدار محبت نشان ندهد و اوقات خود را بيشتر با او به سر برد و كمال مراقبت را در نگهدارى او بنمايد. بارى طولى نكشيد كه مقدرات الهى مصيبت تازهاى براى آن حضرت پيش آورد و عبد المطلب را نيز از رسول خدا گرفت و او را به سوگ نشاند. مورخين نوشتهاند:ابو طالب از آن پس ديگر سفر تجارتى نكرد و بيشتر به حفاظت و تربيت رسول خدا(ص)همت مىگماشت،و در محافل بزرگان قريش و كارهاى اجتماعى او را با خود مىبرد،در اجتماعات او را شركت مىداد و احيانا با او در كارها مشورت مىكرد و حتى نقل شده كه در جنگهايى كه گاه گاه اتفاق مىافتاد و به عنوانى پاى قريش به جنگ كشيده مىشد،آن حضرت را با خود مىبردـكه از آن جمله شركت آن حضرت را در جنگهاى فجار ذكر كردهاند كه براى ما از نظر تاريخى صحت آن به اثبات نرسيده و بلكه مورد ترديد و شبهه است .و چنانكه از خود آن حضرت نقل شده و مورخين نيز نوشتهاند:در اين خلال چند سالى هم چوپانى كرد و گوسفندانى را كه از پدر و مادرش بدو رسيده بود و يا از كسان نزديكش بود به درههاى مكه مىبرد و مىچرانيد و اين خود وسيله ديگرى براى پرورش روح و اجتماع قواى فكرى و آماده ساختن خود براى هدايت و رهبرى مردم در آينده بود. زيرا محيط صحرا و بيابان براى آن حضرت كه به دنبال جاهاى خلوتى مىگشت تا بهتر بتواند فكر و تأمل در كارها بكند محيطى آماده و مهيا بود و پرورش گوسفندانى كه بى دفاعترين چهارپايان و ناتوانترين بهايم هستند تأثير زيادى در قلب و روح وى براى تربيت افراد انسان و رهبرى فرزندان آدم داشت.و از همه بالاتر آنكه وسيله و فرصت خوبى بود تا از آن محيط شرك و آلوده به انواع مفاسد،فحشا،گناه،ظلم و بى عدالتى به محيطى آرام و دور از اين مفاسد پناه برده و در آن زمانى كه نمىتوانست عملا با آنها به مبارزه برخيزد و قدرت اين كار را نداشت به بيابان برود تا آن مظاهر فساد و مناظر رقتبار را نبيند. و اينكه برخى از نويسندگان مسيحى در اينجا نيز نوشتهاند كه«در دورهاى از عمر كه اطفال ديگر،تمام اوقات خود را صرف بازى مىكنند محمد خردسال مجبور شد كه تمام اوقات خود را صرف كار براى تحصيل معاش نمايد آن هم يكى ازسختترين كارها يعنى گلهدارى (3) »علتى جز همان كه در صفحات قبل گفتيم يعنى غرض ورزى و يا بى اطلاعى ندارد،زيرا همان گونه كه گفتيم آن حضرت براى كسى گوسفند نمىچرانيد و اجير كسى نبود و گوسفند چرانى براى آن حضرت وسيله سرگرمى و پناه بردن به محيط آرام بيابان و فكر و تجمع حواس بيشتر بود. بارى ديدنيهاى سفر تجارتى شام و پس از آن ورود در اجتماعات قريش و مشاهده رفتار آنها و اطلاع از جنگ فجار و كشت و كشتارهاى بيهوده و شنيدن قصايد افتخار آميز شعراى نامى عرب در بازارهايى كه به مناسبت اجتماعات و فصول در جاهايى مانند«عكاظ»و جاهاى ديگر تشكيل مىشد در روح كنجكاو رسول خدا(ص)كه پيوسته از عادات زشت و تسلط جويانه قبايل عرب و مردم مكه رنج مىبرد اثر عميقى مىگذارد و او را براى مبارزه با اين همه اخلاق ناپسند كه گريبانگير اجتماع شده بود آماده مىساخت. بيشتر دوست مىداشت تنها باشد و فكر كند و به اسرار و رموز زندگى و خلقت واقف شود و تا جايى كه مىتوانست با عادات ناپسندى كه مىديد مبارزه مىكرد و اشتباهات اطرافيان را به آنها گوشزد مىنمود،در برخورد با مردم هميشه با مهربانى و خوش خلقى رفتار مىكرد،هرجا طرف معامله و داد و ستدى قرار مىگرفت جانب حق و عدالت را كاملا مراعات مىكرد و عملا راه و رسم زندگى صحيح انسانى را به مردم مىآموخت. از همه بالاتر امانت و صداقت عجيبى بود كه در زندگانى آن حضرت وجود داشت و در زندگى اجتماعى و برخوردها از او مشاهده مىشد،هيچگاه در خلوت و جلوت،در هيچ امر مالى و غير مالى،در معاشرت با مردان و زنان،كوچكترين انحراف اخلاقى و خيانتى از او ديده نشد تا آنجا كه هنوز سنين جوانى و دوران طوفانى زندگى را پشت سر نگذارده بود و شايد بيش از بيست سال از عمرش نگذشته بود كه به«محمد امين»معروف شد و مردم مكه اين لقب پرافتخار را به او دادند و هر كجا او را مىديدند به همديگر نشان داده و مىگفتند:ـامين آمد! حدود دوازده سال از عمر رسول خدا(ص)گذشته بود كه بر طبق نقل اهل تاريخ و محدثين شيعه و اهل سنت،ابو طالبـمانند ساير مردم قريشـعازم سفر شام شد تا با مال التجاره مختصرى كه داشت تجارت كند و از اين راه كمكى به مخارج سنگين خود بنمايد.
قرشيان هر سال دو بار سفر تجارتى داشتند يكى به«يمن»در زمستان و ديگرى به«شام»در تابستان«رحلة الشتاء و الصيف». مقصد در اين سفر و بصرى بود كه در آن زمان يكى از شهرهاى بزرگ شام و ازمهمترين مراكز تجارتى آن عصر به شمار مىرفت. در نزديكى شهر بصرى صومعه و كليسايى وجود داشت و مردى ديرنشين و ترسايى گوشه گير به نام«بحيرا»در آن كليسا زندگى مىكرد و مسيحيان معتقد بودند كه كتابها و همچنين علومى كه در نزد دانشمندان گذشته آنان بوده دست به دست و سينه به سينه به بحيرا منتقل گشته است. و برخى گفتهاند:صومعه«بصرى»ـكه تا شهر 6 ميل فاصله داشت مانند صومعههاى عادى و معمولى ديگر نبود.بلكه مخصوص سكونت آن دانشمند و عالمى از نصارى بود كه علم و دانشش از ديگران فزونتر و در مراحل سير و سلوك از همگان برتر باشد و بحيرا داراى چنين اوصافى بود. هنگامى كه ابو طالب تصميم به اين سفر گرفت به فكر يتيم برادر افتاد و با علاقه فراوانى كه به او داشت نمىدانست آيا او را در مكه بگذارد يا همراه خود به شام ببرد. وقتى هواى گرم تابستان بيابان حجاز و سختى مسافرت با شتر را در كوه و بيابان به نظر مىآورد ترجيح مىداد محمد راـكه كودكى بيش نبود و با اين گونه ناملايمات روبه رو نشده بودـدر مكه بگذارد و از رنج سفر او را معاف دارد،ولى از آن طرف با آن علاقه شديد و توجه خاصى كه در حفاظت و نگهدارى او داشت نمىتوانست خود را حاضر كند كه او را در مكه بگذارد و خيالش در اين باره آسوده نبود و تا آن ساعتى كه مىخواست حركت كند همچنان در حال ترديد بود. گويند:هنگامى كه كاروان قريش خواست حركت كند ناگهان ابو طالب فرزند برادر را مشاهده كرد كه با چهرهاى افسرده به عمو نگاه مىكند و چون خواست با او خداحافظى كند چند جمله گفت كه ابو طالب تصميم گرفت محمد را همراه خود ببرد.رسول خدا(ص)با همان قيافه معصوم و جذاب رو به عمو كرده و همچنان كه مهار شتر را گرفته بود آهسته گفت:عموجان!مرا كه كودكى يتيم هستم و پدر و مادرى ندارم به كه مىسپارى؟ همين چند جمله كافى بود كه ابو طالب را از ترديد بيرون آورد و تصميم به بردن آن بزرگوار بگيرد،و از اين رو بلادرنگ به همراهان خود گفت:به خدا سوگند او را باخود مىبرم و هيچ گاه از او جدا نخواهم شد. كاروان قريش حركت كرد اما مقدارى راه كه رفتند متوجه شدند كه اين سفر مانند سفرهاى قبلى نيست و احساس راحتى و آرامش بيشترى مىكنند آفتاب آن سوزشى را كه در سفرهاى قبل داشت ندارد و از گرما بدان مقدارى كه سابقا ناراحت مىشدند احساس ناراحتى نمىكنند.اين اوضاع براى همه مردم كاروان تعجب آور بود تا جايى كه يكى از آنها چند بار گفت:اين سفر چه سفر مباركى است. ولى شايد كمتر كسى بود كه بداند اينها همه از بركت همان كودك دوازده ساله است كه در اين سفر همراه كاروان آمده بود. بالاتر از همه كم كم متوجه شدند كه روزها لكه ابرى پيوسته بالاى سر كاروان در حركت است و براى آنها در آفتاب گرم سايه مىافكند و اين مطلب وقتى براى آنها بخوبى واضح شد كه به صومعه و دير بحيرا نزديك شدند. خود بحيرا وقتى از دور گرد و غبار كاروانيان را ديد به لب دريچهاى كه از صومعه به بيرون باز شده بود آمد و چشم به كاروانيان دوخته بود و گاهى نيز سر به سوى آسمان مىكشيد و گويا همان لكه ابر را جستجو مىكرد كه بر سر كاروانيان سايه مىافكند. هيچ بعيد نيست كه طبق اين نقل،روى صفاى باطنى كه پيدا كرده بود و اخبارى كه از گذشتگان بدو رسيده بود،منتظر ديدن چنين منظره و چشم به راه آمدن آن قافله بود،جريانات بعدى اين احتمال را تأييد مىكند،زيرا مورخين مانند ابن هشام و ديگران مىنويسند: كاروان قريش هر ساله از كنار صومعه بحيرا عبور مىكرد و گاهى در آنجا منزل مىكرد و تا آن سفر هيچ گاه بحيرا با آنان سخنى نگفته بود،اما اين بار همين كه كاروان در نزديكى صومعه منزل كردند غذاى زيادى تهيه كرد و كسى را به نزد ايشان فرستاد كه من غذاى زيادى تهيه كردهام و دوست دارم امروز تمامى شما از كوچك و بزرگ و بنده و آزاد،هر كه در كاروان است بر سر سفره من حاضر شويد. بحيرا از بالاى صومعه خود بخوبى آن لكه ابر را ديده بود كه بالاى سر كاروانمىآيد و همچنان پيش آمد تا بر سر درختى كه كاروانيان زير آن درخت منزل كردند ايستاد. ابن هشام مىنويسد:خود بحيرا پس از ديدن اين منظره از صومعه به زير آمد و از كاروان قريش دعوت كرد تا براى صرف غذا به صومعه او بروند،يكى از كاروانيان بدو گفت:اى بحيرا به خدا سوگند مثل اينكه اين بار براى تو ماجراى تازهاى رخ داده زيرا چندين بار تاكنون ما از اينجا عبور كردهايم هيچ گاه مانند امروز به فكر پذيرايى ما نيفتادى؟ بحيرا گويا نمىخواست راز خود را به اين زودى فاش كند از اين رو در جواب او گفت:راست است،اما مگر نه اين است كه شما ميهمان و وارد بر من هستيد،من دوست داشتم اين بار نسبت به شما اكرامى كرده باشم و به همين جهت غذايى آماده كرده و دوست دارم همگى شما از آن بخوريد. قرشيان به سوى صومعه حركت كردند،اما محمد(ص)را به خاطر آنكه كودكى بود و يا به ملاحظات ديگرى همراه نبردند و بعيد هم نيست كه خود آن حضرت كه بيشتر مايل بود در تنهايى به سر برد و به اوضاع و احوال اجتماعى كه در آن به سر مىبرد انديشه كند از آنها خواست تا او را نزد مال التجاره بگذارند و بروند،و گرنه معلوم نيست ابو طالب به اين سادگى حاضر شده باشد تا او را تنها بگذارد و برود. هر چه كه بحيرا در قيافه يكايك واردين نگاه كرد و اوصافى را كه از پيامبر اسلام شنيده و يا در كتابها خوانده بود در چهره آنها نديد،از اين رو با تعجب پرسيد:كسى از شما به جاى نمانده؟ يكى از كاروانيان پاسخ داد:بجز كودكى نورس كه از نظر سن كوچكترين افراد كاروان بود كسى نمانده! بحيرا گفت:او را هم بياوريد و از اين پس چنين كارى نكنيد! مردى از قريش گفت:به لات و عزى سوگند براى ما سرافكندگى نيست كه فرزند عبد الله بن عبد المطلب ميان ما باشد!اين سخن را گفته و برخاست و از صومعه به زير آمد و محمد(ص)را با خود به صومعه برد و در كنار خويش نشانيد.بحيرا با دقت به چهره آن حضرت خيره شد و يك يك اعضاى بدن آن حضرت را كه در كتابها اوصاف آنها را خوانده بود از زير نظر گذرانيد . قرشيان مشغول صرف غذا شدند ولى بحيرا تمام حركات و رفتار محمد(ص)را دقيقا زير نظر گرفته و چشم از آن حضرت برنمىداشت و يكسره محو تماشاى او شده بود. ميهمانان سير شدند و سفره غذا برچيده شد،در اين موقع بحيرا پيش يتيم عبد الله آمد و بدو گفت:اى پسر تو را به لات و عزى سوگند مىدهم كه آنچه از تو مىپرسم پاسخ مرا بدهى؟ و البته بحيرا از سوگند به لات و عزى منظورى نداشت جز آنكه ديده بود كاروانيان بدان قسم مىخورند. اما همين كه آن بزرگوار نام لات و عزى را شنيد فرمود:مرا به لات و عزى سوگند مده كه چيزى در نظر من مبغوضتر از اين دو نيست. بحيرا گفت:پس تو را به خدا سوگند مىدهم سؤالات مرا پاسخ دهى! حضرت فرمود:هر چه مىخواهى بپرس! بحيرا شروع كرد از حالات و زندگانى خصوصى و حتى خواب و بيدارى آن حضرت سؤالاتى كرد و حضرت جواب مىداد،بحيرا پاسخهايى را كه مىشنيد با آنچه در كتابها درباره پيغمبر اسلام ديده و خوانده بود تطبيق مىكرد و مطابق مىديد،آن گاه ميان ديدگان آن حضرت را با دقت نگاه كرد،سپس برخاسته و ميان شانههاى آن حضرت را تماشا كرد و مهر نبوت را ديد و بى اختيار آنجا را بوسه زد. قرشيان كه تدريجا متوجه كارهاى بحيرا شده بودند به يكديگر گفتند:محمد نزد اين راهب مقام و منزلتى دارد،از آن سو ابو طالب نگران كارهاى بحيرا شد و ترسيد مبادا دير نشين سوء قصدى نسبت به برادرزادهاش داشته باشد كه ناگاه بحيرا را ديد نزد وى آمده پرسيد: اين پسر با شما چه نسبتى دارد؟ ابو طالبـفرزند من است!بحيراـاو فرزند تو نيست،و نبايد پدرش زنده باشد! ابو طالبـاو فرزند برادر من است. بحيراـپدرش چه شد؟ ابو طالبـهنگامى كه مادرش بدو حامله بود وى از دنيا رفت. بحيراـمادرش كجاست؟ ابو طالبـمادرش نيز چند سالى است مرده! بحيراـراست گفتى.اكنون بشنو تا چه مىگويم: ـاو را به شهر و ديار خود بازگردان و از يهوديان محافظتش كن و مواظب باش تا آنها او را نشناسند كه به خدا سوگند اگر آنچه من در مورد اين نوجوان مىدانم آنها بدان آگاه شوند نابودش مىكنند. و سپس ادامه داده گفت:اى ابو طالب بدان كه كار اين برادر زادهات بزرگ و عظيم خواهد شد و بنابراين هر چه زودتر او را به شهر خود بازگردان. و در پايان سخنانش گفت: من آنچه لازم بود به تو گفتم و مواظب بودم اين نصيحت را به تو اطلاع دهم. سخنان بحيرا تمام شد و ابو طالب در صدد برآمد تا هر چه زودتر به مكه بازگردد و از اين رو كار تجارت را بزودى انجام داد و به مكه بازگشت و حتى برخى گفتهاند:از همانجا محمد (ص)را با بعضى از غلامان خود به مكه فرستاد و خود به دنبال تجارت رفت. و در پارهاى از تواريخ آمده كه وقتى سخنان بحيرا تمام شد،ابو طالب بدو گفت: اگر مطلب اين طور باشد كه تو مىگويى او در پناه خداست و خداوند او را محافظت خواهد كرد. ابن شهر آشوب از قاضى معتمد در تفسيرش نقل مىكند كه ابو طالب حالات رسول خدا(ص)را در كودكى شرح مىداد و مىگفت:هرگاه مىخواست چيزى بخورد و يا بياشامد نام خدا را بر زبان جارى مىكرد و بسم الله مىگفت:و چون از طعام فارغ مىشد مىگفت:«الحمد لله كثيرا»و من از اين كار وى تعجب مىكردم.و از جمله آنكه هيچ گاه از وى دروغى نشنيدم،و كارهاى مردم جاهليت را انجام نمىداد و هيچ گاه نديدم بى جهت خنده كند و يا با بچهها به بازى مشغول شود،و هميشه تنهايى را بهتر دوست مىداشت. و در روايت ديگرى است كه ابو طالب مىگفت:گاهى مرد زيبا صورتى را كه در زيبايى مانندش نبود مىديدم كه نزد او مىآمد و دستى به سرش مىكشيد و براى او دعا مىكرد و اتفاق افتاد كه روزى او را گم كردم و براى يافتن او به اين طرف و آن طرف رفتم ناگاه او را ديدم كه به همراه مردى زيبا كه مانندش را نديده بودم مىآمد،بدو گفتم:فرزندم مگر به تو نگفته بودم هيچ گاه از من جدا مشو! آن مرد گفت:هرگاه از تو جدا شد من با او هستم و او را محافظت مىكنم. جريان اين گونه بود كه چون حليمه آن حضرت را به مكه آورد تا به مادر و جدش بسپارد در ميان كوچههاى مكه او را گم كرد و هر چه اين طرف و آن طرف جستجو كرد او را نيافت و سراسيمه به نزد جدش عبد المطلب آمد و جريان را بدو اطلاع داد. عبد المطلب از جا برخاست و به كنار خانه كعبه آمد و با تضرع و زارى پيدا شدن فرزندش محمد را از خداى تعالى خواستار شد و از جمله اشعارى كه از وى در اين باره نقل شده و كمال علاقه او را به فرزند و پيدا شدن او ميرساند اشعار زير است: يا رب رد راكبى محمدا قبل از آنكه مبادرت به شرح داستان ولادت رسول خدا(ص)بنماييم،مناسب است به پارهاى از بشارتهاى انبيا و پيشگوييهاى منجمان و كاهنان و غير ايشان درباره تولد و ظهور آن حضرت اشاره شود زيرا در فصلهاى آينده مورد نياز واقع خواهد شد. و ما وقتى روى دليلهاى عقلى و نقلى دانستيم كه پيغمبر اسلام خاتم پيغمبران و دين اسلام كاملترين اديان الهى استـچنانكه در جاى خود ثابت شده و ما بدان معتقديمـمىدانيم كه به طور قطع در ضمن تعليمات پيغمبران گذشته سخنانى در مورد آخرين پيامبر بوده است و نويد و بشارتهايى از آنها درباره ظهور رسول خدا(ص)رسيده است اگر چه شايد بسيارى از آنها به دست مغرضان و تحريف كنندگان تعليمات انبيا و كتابهاى آسمانى از بين رفته و يا تحريف شده باشد. اما از آنجا كه بشارت و نويد معمولا در لفافه و به صورت رمز و اشاره القا مىشود،باز هم سخنان زيادى از پيمبران گذشته در اين باره به ما رسيده و از نابودى و تحريف مغرضين جان سالم به در برده است. و به گفته يكى از دانشمندان: «مصلحت خداوندى ايجاب مىكرد كه اين بشارات مانند زيبايىهاى طبيعت كه محفوظ مىماند يا مانند صندوقچه جواهر فروشان كه به دقت حفظ مىشود در لفافهاى از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بيشتر با عقل و دانشسر و كار دارند قرار گيرد»
|
|